الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

166

الغدير ( فارسى )

مرا مخفى مىدارى ؟ گفتم : آرى ، گفت : پس سوگند بخور . من نيز سوگند خوردم مادام كه زنده است ، احوال او را نگويم . آنگاه با پاى خود به حرا زد و آب جارى شد . از آن آب نوشيدم و سيراب شدم و مقدارى هم با خود برداشتم ، و تا او زنده بود ، به كسى از اين قضيه چيزى نگفتم . « 1 » حريفيش آورده است : گروهى با ايوب سختيانى به سفر رفتند و نتوانستند آب به دست بياورند . ايوب گفت : آيا تا من زنده‌ام مخفى مىداريد ؟ همگى گفتند : آرى . آنگاه دايره‌اى ترسيم كرد و آب از درون آن جارى گشت و همگى سيراب شديم . به بصره كه آمديم ، حماد بن زيد اين موضوع را خبر داد و عبد الواحد بن زيد گفت : من در همان روز با او بودم . « 2 » 28 - شيخى در بهشت كاخ مىفروشد مردى از خراسان نزد حبيب بن محمّد عجمى بصرى آمد و مىخواست به مكّه برود . به او گفت : اى شيخ ، براى من خانه‌اى بخر و پولى داد و عازم مكه شد . حبيب پول را گرفت و تصدّق داد . اين مرد كه از مكه بازگشت ، گفت : با من بيا و خانه‌اى را كه خريده‌اى نشان بده . او گفت امروز آن خانه را نخواهى ديد ، اما آنگاه كه بميرى ، آن خانه را مشاهده خواهى كرد . پس آن مرد خراسانى گفت : پيمان‌نامهء آن را بنويس تا با خود همراه كنم . حبيب چنين نوشت : به نام خداى بخشايندهء مهربان . اين نامهء خانه‌اى است كه حبيب در بهشت خريدارى كرده است . اين خانه چنين و چنان و ارتفاعش چنين و چنان است . سپس نامه را مهر زد و به او داد . مرد اين نامه را گرفت و به خراسان پيش خانوادهء خود رفت . اهل خانه گفتند : تو ديوانه شده‌اى . هرگاه مالت را ضايع نمىكردى ، ترا صاحب خانه مىكرد ، و اين عمل تو كار ديوانگان است . آن مرد ، تا زمانى كه خدا خواسته بود ، زنده ماند و هنگامى كه وقت مرگش فرارسيد ، به خانوادهء خود گفت : اين نامه را در كفن من قرار دهيد ، و چون

--> ( 1 ) . حلية الاولياء : 3 / 5 . ( 2 ) . الروض الفائق 126 .